آنکارا یه پارک داره اسمش پارک قو هست . نزدیک اداره مهاجرت. وسطش چندتا حوضه که توش چندتا اردک و قو هست. دلیل اینکه اسم این نوشته رو پارک قو گذاشتم فقط به خاطر اینه که اوزدن رو بعد از مدت ها که باهاش حرف نمیزدم دیدم توی اون پارک گفتم حالم بده. من بهش پیشنهاد دادم بره دکتر روانشناس. اون روز قرار بود من ببرمش اونجا چون تنها نمیتونست از بس شکسته شده بود. خودم کوه مشکلات بودم. وسط مشکلات مالی و تلنبار پروژه های درسی و بیکاری و بی پولی. اما باهاش رفتم چون دوستش داشتم. اوزدن کم کم دارو مصرف کرد اعتماد به نفسش برگشت تا جایی که دیگه حتی دوست نداشت با من در ارتباط باشه. من کمکش کردم حالش خوب بشه اما اون الان اصلا نمیخواد منو ببینه.. اینه بازی روزگار . الان میفهمم چرا خیلیا نمیخوان کسی اعتماد به نفس داشته باشه تو ارتباطشون یا روابطشون. ختی دیدم زن و شوهرها بعضا تو سر هم میزنن به خاطر همین مساله اس که اون یکی از دست نره.
برچسب:
نویسنده: آدرین کاظمیان
تاريخ: پنجشنبه
9 تير
1401 ساعت: 11:41